۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

یک چرک نویس شخصی




سرش رو محکم کوبید روی میز...چند بار...
انگاری می خواست موجودیتش رو بش یادآوری کنه،
کبریت زد
شعله کوچک آتش با همان درخشش همیشگی در سیاهی چشمانش طنازی می کرد
و باز همون سرخی
خیره ماند...
مثل یک ستاره دنباله دار راهش را در تاریکی پیدا کرد
گویی نگاهش درعمق آتش می سوخت و به شکل دود بالا می رفت
تنها خطوط ناموزون دود بود که قاب نگاه را می خراشید
ضرب آهنگ تنهایی...
نوسانی نا موزون...
یک عمر تنهایی...
خیال را در چشمه افکارخشک می کند.
نگاهی پرمعنا به بطری انداخت ،هنوز به اندازه یک بنده انگشت داشت
در محاصره ی نگاه هایی خواب آلود
که سیر افکار را می پاییدند
افکاری موازی
که در یک ته سیگار به هم می رسید
وسکوت... و سکوت...
در محاصره ی رخوت
شکست
من نیز
به صدای جلزش
از خواب پریدم
____
سکوت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما